تبلیغات
کوکتل مولوتف - نماینده محبوب من: ساده زیستی
کوکتل مولوتف
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده در تاریخ 10 اسفند 90
شهید مدرس، مجلس شورای ملی، مجلس شورای اسلامی، حکومت پهلوی، نمایندگان مجلس، جمهوری اسلامی ایران، شهید سید حسن مدرس،

1- حسین مکی درباره برخورد مدرس با کسانی که به منزل وی می‌آمدند، چنین می‌نگارد:

«اشخاص تازه وارد اگر از طبقات پایین بودند، مدرس احترامات بیشتری می‌کرد و هر قدر از طبقات بالاتر وارد می‌شدند کمتر تعارفات معمول را می‌نمود.

اگر می‌خواست به کسی تعارف زیادتری کرده باشد، مثلا شاهزاده نصرت‌الدوله وارد شده بود و مدرس می‌خواست به او تعارف کند، می‌گفت: شاهزاده یک چای برای خودشان بریزند. شاهزاده نصرت‌الدوله یا رجالی نظیر اینها که این تلطف را از مدرس می‌دیدند برخاسته از چای سبز که مخصوص مدرس بود، فنجانی ریخته صرف می‌نمودند».1

مدرس نسبت به بزرگترین قدرت‌ها آنقدر کم اعتنا بود که یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس برای تبلیغات خود، در روزنامه چنین نوشته بود: «در منزل مدرس بودم که او به من چای داد و من خوردم»!!!

2- عبدالله مستوفی که از نزدیک با مدرس آشنا بوده و در خانه وی رفت و آمد می‌نموده است، زندگی مدرس را اینگونه توصیف می‌کند:

«خانه مدرس در آخر کوچه‌ای بن بست بود که دارای یک اطاق جهت بیرونی (برای ملاقات) و یک اطاق دیگر برای سکونت زن و فرزندش بود.

اطاق بیرونی، همیشه کاهگلی و فرش آن یک دست نمد نازک و میان فرش، گلیم راه راه فرسوده‌ای بود.

یک منقل گلی با دو قوری و یکی دو استکان کوچک با قاشق برنجی پوست پیازی و نعلبکی چینی و کاسه تنباکو و قلیان و دو سه ظرف خاکستر سیگار حلبی برای واردین، اثاثیه اطاق را تکمیل می‌کرد. بله در دسترس سید بزرگوار، یک کوزه بزرگ برای عوض کردن آب قلیان و یک تنگ سفالی برای آب خوردن و یک کاسه بدل چینی هم بود.

لباس سید پیراهن متقال یا کرباس و در تابستان چلوار بود. در اواخر، شاه تولیت و تدریس مدرسه سپهسالار را هم به مدرس داد. حق‌التدریس و حق‌التولیه مدرسه وجه قابل توجهی بود ولی سید از آن استفاده نمی‌کرد. بنابراین در زندگی شخصی او تفاوتی حاصل نشد. فقط چیزی که اضافه شد ـ و آن هم به واسطه زیادی صادر و واردین خانه و ناگزیر بود ـ یک قالی سه در چهار و یک نوکر بود.

نوکر مثل رفیق در محضرش نشسته و شاید با او هم غذا هم می‌شد. به طوری که معلوم نبود نوکر است یا از راه ارادت به سید بزرگوار خدمت می‌کند». 2

 

3- دکتر سید حسین مکی : به خاطر دارم یکی از زمامداران ، در ١٩ سال قبل به من گفت : ” با مدرس چه می توانم بکنم ؟ نه پول می گیرد که به او پول بدهم ، نه والی و وزیر می شود که او را تطمیع کنم . ناگزیرم با او راه بروم و نظریات او را قبول کنم “.3

 

4- دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی : معروف است که در جنگ بین الملل اول و تشکیل حکومت موقت در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی از اعضای کابینه حکومت موقت به اسلامبول گردید ، موقع حرکت از داخل ترکیه چون تصمیم ناگهانی بود جای کافی در قطار نداشتند . دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس دستور داد یک واگن اختصاصی به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص ( ضابط ) از این گروه حفاظت کنند . مرحوم مدرس به عادت طلبگی ، آدم منظم و با سلیقه ای بود و خودش وسایل زندگی خود را فراهم می کرد . در بین راه یک جا خواستند استراحت کنند . مدرس بلند شد و قلیان تمیزی چاق کرد و چای خوش عطری دم کرد. ( ” امیر خیزی” ناقل این داستان ، هم در این سفر سمت مترجمی داشت ) . چند چای و یک قلیان برد و به ضابطان ( نگهبانان) داد. رئیس ضابطان از چای خیلی خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزاری مرحوم مدرس ، تصور کرد که او قهوه چی هیئت است . با اشاره دستور داد که چای دیگری هم بدهد . مرحوم مدرس با کمال خوشرویی چای دوم را برد . وقتی به اسلامبول نزدیک شدند ، رئیس ضابطان پیش آمد و به امیر خیزی گفت می خواهد پول چای را بپردازد. امیر خیزی پاسخ داد لازم نیست . آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه این پیرمرد قهوه چی بشود . در همین موقع قطار از حرکت ایستاد . جمعی به استقبال هیئت آمده بودند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. افسر ضابط که با تعجب و حیرت می نگریست ا ز امیر خیزی جریان واقع را پرسید . او به افسر ضابط گفت که اصولا این واگن به احترام همین پیرمرد محترم – جناب مدرس – به قطار اضافه شده است . رئیس افسران پس از شنیدن این مطالب و دیدن آن استقبال با شکوه شرمنده شد و با کمال تعجب رو به دوستان خود کرد و به زبان ترکی گفت : به خدا قسم که بعد از حضرت عُمَر ، افندی به این بزرگواری ندیده ام .4

 

5- یک بار که شهریه طلاب ، دیر رسیده بود ، وضع طلاب خوب نبود و عده ای گرسنه بودند . طلبه ای به نزد مدرس آمد . مدرس به او یک پول داد و گفت برو نان بخر . طلبۀ دیگری آمد و مدرس پولی دیگر برای خریدن نان به او داد . من تعجب کردم و گفتم : مدرس ! هنوز که شهریه نرسیده ، پس تو پول از کجا آورده ای ؟ مدرس جواب داد : مگر “مرد” هم بی پول می شود ؟ امشب بیا منزل تا به تو نشان دهم که پول از کجا می آورم . شب رفتم منزل مدرس . صبح زود از خواب بلند شدیم . پس از خواندن نماز ، مدرس طناب و سطلی برداشت و در کوچه راه افتادیم . مدرس فریاد می زد : آب [ حوض ] می کشیم ، آب می کشیم. خلاصه در خانه ای مشغول کار شدیم . پس از اتمام کار ، مدرس سه پول ، مزد گرفت . آنگاه رو به من کرد و گفت : با این سه پول ، هم می توانم خودم نان بخورم و هم به دو طلبه کمک کنم .5

منابع:

1ـ مدرس قهرمان آزادی ، ج 2، ص 668

2 ـ شرح زندگانی من با تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه، ج 3، ص 465ـ463

3و4و5- صفحه “اندیشه ها”ی روزنامه کیهان در تاریخ ١١/٩/١٣۶٩





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: شهید مدرس، مجلس شورای ملی، مجلس شورای اسلامی، حکومت پهلوی، نمایندگان مجلس، جمهوری اسلامی ایران، شهید سید حسن مدرس،
دنبالک ها: نماینده محبوب من: شجاعت، نماینده محبوب من: حاضرجوابی،
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو ماهانه
دوستان
ابر برچسب ها

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا