تبلیغات
کوکتل مولوتف - مطالب فروردین 1391
کوکتل مولوتف
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده در تاریخ 22 فروردین 91
علامه محمدتقی جعفری,پیر شدن,گذر عمر,دوران جوانی

جلوی آینه بودم که ناگهان یک تار موی سفید روی سرم، نظرم را بخود جلب کرد. باورم نمی شد...

لبخندی نه از سر خوشحالی بلکه از کنجکاوی و حس تجربه جدید، به لبم نشست.

به امید آنکه این مهمان ناخوانده برای خودم نباشد و از جای دیگه روی سرم نشسته باشد، به آرامی از لابلای موهایم، آنرا بدست گرفتم و کمی کشیدمش، اما این تار موی سفید مال خودم بود...

با لبی خندان و فکری درگیر رویارویی با این تجربه جدید، از آینه دور شدم ولی بی درنگ برگشتم تا دوباره براندازش کنم...

از لابلای موهایم بیرونش کشیدم و کمی دقیقتر و عمیقتر خیره اش شدم اما...

اما دیدن 2 تار موی سفید دیگر، مانند آواری روی سرم خراب شد...

لبخندم محو و حس کنجکاویم به ناامیدی بدل شد...

سفید شدن مو نشان عینی و پیام ملموس گذرانِ عمر است، علی الخصوص پایان دوران طلایی و سرنوشت ساز جوانی.

ناخودآگاه یاد داستانی از زندگانی علامه محمدتقی جعفری افتادم که آنرا با شما دوستان به اشتراک می گذارم:

علامه، طلبه ی نوجوانی بود که هوش و استعداد ایشان در درس و بحث، وی را راهی نجف کرد، به امید نشستن و کسب فیض پای درس استادِ بزرگواری به نام شیخ مرتضی.

با ورود به شهر نجف، پس از پرس و جوی بسیار خویش را به مدرسه ایشان رساند. آن عالم بزرگوار را در حال خروج از مدرسه مشاهده کرد. به خدمت ایشان رسید و خودش را معرفی کرده و افتخار کسب فیض از شیخ مرتضی را طلب کرد.

شیخ پس از نگاهی ژرف در چشمان طلبه نوجوان، فرمود: دیر آمدی، خر رفت و پالانش ماند...

محمدتقی پس از ناامیدی، از استاد نصیحتی طلب کرد...

شیخ مرتضی با صدایی محزون و اثرگذار فرمود:

تا زدستت می رسد شو کارگر   چون فتی از پای خواهی زد به سر

چند روز بعد خبر وفات شیخ مرتضی شهر را پر کرد...

* * *

پینوشت:

* خاطره مذکور توسط جناب علامه جعفری بیان شده است.

* ما هم دیگه پیر شدیم رفتیم. مادرم برای دلداری ام میگه: سفید شدن مو در خانواده ما ارثیه!





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: محمدتقی جعفری، گذران عمر، پیری، سفید شدن مو، نجف، شیخ مرتضی،
نوشته شده در تاریخ 13 فروردین 91
راهیان نور,دفاع مقدس,کربلای ایران,امام خمینی,شهدا

پیرزن، فرتوت و ناتوان روی تپه ای نشسته بود و دستان چروکیده اش را روی خاک می کشید.

چهره ای نورانی و شیرین داشت. صورتی گِرد و موهای بیرون زده از دو طرف صورتش مرا یاد پیزنان ایل بختیاری می انداخت. پیرزنِ بامعرفت و روشن ضمیری بود از دارالعبادة، دیار قنات ها و بادگیرها؛ یزد.

اشک گوشه ی چشمش منقلبم کرد...

خاک جنوب را کمتر از خاک کربلا نمی دانست.

مادر شهید نبود اما تمام شهدا را فرزندان خودش می خواند.

شوهرِ زمین گیرش را بعد از خدا به فرزندانش سپرد و عصای چوبی اش، مونس و یاور سفرهای گذشته اش را این بار نیز محکم بر زمین زد و عازم کربلای ایران شد.

با این سفر به آخرین آرزویش هم رسیده بود...

حاج خانم هم کربلایی شده بود و هم به پابوس عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری (س) و نازگل حسین (س) نائل آمده بود و تنها خواسته اش از خدا، زیارت قتلگاه فرزندان خمینی (ره)، قدمگاه بی بی دوعالم حضرت فاطمه الزهرا (س) بود که الحمد لله اجابت شد.

خیلی خوشحال و مسرور بود از تحقق این آرزو...با شور و شوقی از پنج روز زیارت مناطق عملیاتی می گفت. از حرمت و عظمت این خاک که شفا می دهد هر قلب بیماری را...

تمام هیبت خمیده اش متبرک بود به خاک منطقه؛ آخَر از فرط ناتوانی خودش را می کشید روی زمین! سن و سالش، مظلومیتش، نورانیتش، سنگینی کلامش، انسان را به زانو در می آورد.

رزق و روزی من هم، نشستن پای درس معرفت حاج خانم بود با ضمیمه ی خیل عظیم دعاهای خیرش؛ و البته سوغات این حقیر برای شما از این سفر نورانی...

الحمد لله علی کل نعمةٍ

***

پینوشت:

- در این سفر، با تمام وجودم به لزوم داشتن یک دوربین عکاسی خوب پی بردم.

- این زیارت با برکت همراه با تجربه های مفید و صحنه های با شکوهی بود که انشاالله در پست های بعدی تقدیمتان می کنم.

- ایام فاطمیه هم داره کم کم از را می رسه:     بر حاشیه برگ شقایق بنویسید   گل تاب میان در و دیوار ندارد...





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: راهیان نور، دفاع مقدس، کربلای ایران، امام خمینی، شهدا،
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو ماهانه
دوستان
ابر برچسب ها

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا