تبلیغات
کوکتل مولوتف - مطالب ابر نجف
کوکتل مولوتف
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده در تاریخ 1 مرداد 91
کاروان کربلا,کربلا,نجف,بین الحرمین,راهیان کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریکی شب و نابلدی مسیرِ حرکت از یک سو و استفاده از حال و هوای معنوی روحانی و مداح و اعضای کاروان از سوی دیگر مرا را برآن داشت که سختی حرکت در گرمای روز را بجان بخرم و بتنهایی در دل شب حرکت نکنم.

بدین ترتیب حدود ساعت 8 صبح و پس از فرمایشات شیرین حاج آقای سوزنچی و مداحی آقای امیرعباسی یکی از مداحان خوب هیئت میثاق تهران، از زیر قرآن رد شدیم و با توکل بر خدا و اذن از آقا امیرالمومنین(ع) پای در این مسیر 80 کیلومتری گذاشتیم.(تصویر شماره 1),(تصویر شماره 2)

نمی دونم چی شد که رفقایم را گم کردم و تنها شدم. جستجو برای یافتنشان مرا از کاروان عقب انداخت. به امید دیدارشان در طول مسیر، به تنهایی حرکتم را آغاز کردم و چند قدمی پیش نرفته بودم که گام هایم با یکی از همسفران که اتفاقا او هم از اعضای اتوبوس ما بود، همراه شد.

دقایقی را با هم طی مسیر کردیم بدون آنکه نام و نشان یکدیگر را بپرسیم و حال و احوال کنیم. بدلیل تابش آفتاب، سرمان پایین بود و مشغول ذکر گفتن و شاید هم به فکر مسیر پیش رو و مقصد در انتظار بودیم.

پس از چند دقیقه هم گام بودن به این نتیجه رسیده بودیم که همراه و همسفر این راه طولانی نیز خواهیم بود. باب صحبت و احوال پرسی را باز کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم.(تصویر شماره 3)

مردم مشتاقانه به ما خداقوت می گفتند و برایمان دست تکان می دادند. بر تعداد موکب ها نیز افزوده می شد و پذیرایی دلچسبی از ما بعمل می آمد (جایتان خالی).

هر کس هر آنچه از دستش برمی آمد و در توان داشت در طبق اخلاص گذاشته بود. کودکی لیوان آبی را ملتمسانه به سمتمان می آورد و تقدیممان می کرد (تصویر شماره 4)، خانواده ای بر پشت وانتشان دبلی دوغ را حمل کرده و به مسافران تعارف می کردند. عده ای میوه و بستنی به زائران می دادند و با لبی خندان و چهره ای گشاده ما را بدرقه می کردند. پیرمردی نیز با پاشش آب بروی سرمان و با خنک کردنمان، ارادتش را به اربابش نشان می داد...(تصویر شماره 5)

البته ناگفته نماند ما نیز هوای کاهدانمان را داشتیم و به هر پذیرایی جواب مثبت نمی دادیم؛ مسیر طولانی بود و باید سبک بار و سبک بال طی طریق می کردیم. بماند که عده ای از دوستان نیز به یاد کاروان اولاد حسین(ع)، مسیر را پابرهنه و با زبانی تشنه می پیمودند.

پس از چندین کیلومتر طی کردن مسیر، عَلَم کاروان از دور نمایان شد. قرار بر این بود که رفقا از علم کاروان پیشی نگیرند تا در صورت وقوع حادثه، مدیران کاروان بتوانند محدوده حضور زائران را پیش بینی کرده و تدبیری بیاندیشند.

پیش قراولان کاروان در موکبی بیتوته و نفسی چاق کرده و نوحه ای دم داده بودند و قطره ی اشکی تقدیم تاول های پاهای بی رمق کودکان کاروان کوفه و شام نموده بودند...(تصویر شماره 6)

دیر رسیدیم اما به ته دیگش رسیدیم...

حرکتمان کند بود و پس از گذر از 90 تیر برق* در موکب الحجة المنتظر (عج) اتراق کردیم.(تصویر شماره 7)

عده ای از بچه های اتوبوس های دیگر نیز آنجا بودند. دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بودند. آشنایی ما با آنها در آنجا سبب ایجاد رفاقتمان تا پایان سفر شد.(تصویر شماره 8)

پس از کمی استراحت، با رسیدن وقت ظهر، اقامه نماز کردیم و بعد از آن نیز بر سر سفره موکب حضرت حجت (عج) چند لقمه ای صرف کردیم. مهمان نوازی میزبان به واقع عرق شرم بر پیشانیمان نشاند. با اصرار و محبت و به گرمی از ما پذیرایی نمودند.(تصویر شماره 9)

از اعماق وجود خاک پای راهیان حرم دوست را توتیای چشم خود می کردند و و با احترام، ایشان را بدرقه.(تصویر صاحب موکب الحجةالمنتظر(عج))

عقب مانده بودیم و با این وضعیت امیدی به رسیدن به موقع نداشتیم. باید زودتر حرکت می کردیم و گرمای آتشین ساعت 4 بعد از ظهر بیابان را به جان می خریدیم و با گام هایی بلندتر و شتابی بیشتر و توقفی کمتر در طول مسیر، عقب ماندگی بوجود آمده را جبران می کردیم.

ان شاءالله ادامه دارد...

.......................................

* از ابتدای مسیر، از بلوار ثورةالعشرین نجف تا شهر کربلا تمام تیر برق های بلوار برای کمک به زائران شماره گذاری شده است. این شماره گذاری تا حدود 1300 ادامه دارد. ظاهرا فاصله بین تیرها حدود 50 یا 60 متر می باشد.





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: راهیان کربلا، مسافرت، عراق، موکب، کربلا، نجف، کاروان دانشجویی،
نوشته شده در تاریخ 22 فروردین 91
علامه محمدتقی جعفری,پیر شدن,گذر عمر,دوران جوانی

جلوی آینه بودم که ناگهان یک تار موی سفید روی سرم، نظرم را بخود جلب کرد. باورم نمی شد...

لبخندی نه از سر خوشحالی بلکه از کنجکاوی و حس تجربه جدید، به لبم نشست.

به امید آنکه این مهمان ناخوانده برای خودم نباشد و از جای دیگه روی سرم نشسته باشد، به آرامی از لابلای موهایم، آنرا بدست گرفتم و کمی کشیدمش، اما این تار موی سفید مال خودم بود...

با لبی خندان و فکری درگیر رویارویی با این تجربه جدید، از آینه دور شدم ولی بی درنگ برگشتم تا دوباره براندازش کنم...

از لابلای موهایم بیرونش کشیدم و کمی دقیقتر و عمیقتر خیره اش شدم اما...

اما دیدن 2 تار موی سفید دیگر، مانند آواری روی سرم خراب شد...

لبخندم محو و حس کنجکاویم به ناامیدی بدل شد...

سفید شدن مو نشان عینی و پیام ملموس گذرانِ عمر است، علی الخصوص پایان دوران طلایی و سرنوشت ساز جوانی.

ناخودآگاه یاد داستانی از زندگانی علامه محمدتقی جعفری افتادم که آنرا با شما دوستان به اشتراک می گذارم:

علامه، طلبه ی نوجوانی بود که هوش و استعداد ایشان در درس و بحث، وی را راهی نجف کرد، به امید نشستن و کسب فیض پای درس استادِ بزرگواری به نام شیخ مرتضی.

با ورود به شهر نجف، پس از پرس و جوی بسیار خویش را به مدرسه ایشان رساند. آن عالم بزرگوار را در حال خروج از مدرسه مشاهده کرد. به خدمت ایشان رسید و خودش را معرفی کرده و افتخار کسب فیض از شیخ مرتضی را طلب کرد.

شیخ پس از نگاهی ژرف در چشمان طلبه نوجوان، فرمود: دیر آمدی، خر رفت و پالانش ماند...

محمدتقی پس از ناامیدی، از استاد نصیحتی طلب کرد...

شیخ مرتضی با صدایی محزون و اثرگذار فرمود:

تا زدستت می رسد شو کارگر   چون فتی از پای خواهی زد به سر

چند روز بعد خبر وفات شیخ مرتضی شهر را پر کرد...

* * *

پینوشت:

* خاطره مذکور توسط جناب علامه جعفری بیان شده است.

* ما هم دیگه پیر شدیم رفتیم. مادرم برای دلداری ام میگه: سفید شدن مو در خانواده ما ارثیه!





طبقه بندی: داستان و خاطره، 
برچسب ها: محمدتقی جعفری، گذران عمر، پیری، سفید شدن مو، نجف، شیخ مرتضی،
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو ماهانه
دوستان
ابر برچسب ها

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا